
یه وقتا هم حواسم پرتِ صدات میشه،یادم میره نباید بفهمی چقدر دوستت دارم......
ادامه مطلب
به عکسهایت نگاه میکنم... گویا عکاس را خوب میشناسی... خنده های روی لبت و عکاسی که لنز دوربینش را روی چشمان تو چرخانده... چقدر این روزها به عکاس عکسهایت فکر میکنم......
ادامه مطلب
برای همیشه گوشه ذهنت خواهم ماند، میدانی چرا؟ تو مرا نیمه تمام رها کردی، با قلبی آزرده و کلماتی که خودت هم باورشان نداشتی... این را برای تو مینویسم پاییزم...
ادامه مطلب
کلافگی هایم را ننویسم، دق میکنم... ساعتها بنشینی گوشه اتاق، برای ندیدن آدمها... ساعتها با خودت کلنجار بروی، چه بگویی، چطور بگویی؟ ساعتها در خودت فرو بروی و... ساعتها بنشینی که کسی که دوستت دارد را نبینی، حتما خیلی بی انصافی ست، حتما... اما من... من نه، این دل وامانده دست و پا و زبانم را بسته... فقط بهانه تو را میگیرد... خدایا نخواه اینقدر سنگدل جلوه کنم، نخواه که متهمم کنند به بی محبتی... نخواه خودت مهرم را از دل هرکه غیر او ببر، توان جنگیدن ندارم......
ادامه مطلب
دلم برایت تنگ میشود، حتی وقتی ثانیه ای سکوت میکنی......
ادامه مطلب
معبودم تو که میدانی اما میگویم تا یادم بماند به رسم بندگی فقط بدان همیچ کس را بیش از تو دوست ندارم، هیچ کس را، آنهایی راهم که دوست دارم نه به خاطر خودشان است تنها به سبب علاقه ای است که از تو و اهل بیت در دل دارند، دوستت دارم و هیچ کس جای تو را برای من نمیگیرد، مطمئن باش که ادمها را تنها به خاطر بندگی تو دوست دارم، تو نخواهی قید همه ادمها را میزنم، قید همه شان را، غیور بودنت را میپرستم، اینکه تنها مرا به برای خودت میخواهی، میدانی چقدر لذت بخش است برایم؟...
ادامه مطلب