
گفت: در تمام آدمهای این شهر تو را جستجو میکند، چادری ها را که میبیند به امید آنکه شاید تو باشی، چشمانش برق میزند، مداحی گوش میکند، بغض میکند و اشک میریزذ، شبیه پسریچه ها شده، وقتی زورشان به زور دنیا نمیرسد... با همه دنیا سر جنگ دارد، تو را انگار از لحظه لحظه های عمرش طلب دارد... نه حواسش پرت کسی میشود نه دلش جایی گیر میکند... و من امشب چقدر دلم برای حال عاشقانه ات سوخت......
ادامه مطلب
برای همیشه گوشه ذهنت خواهم ماند، میدانی چرا؟ تو مرا نیمه تمام رها کردی، با قلبی آزرده و کلماتی که خودت هم باورشان نداشتی... این را برای تو مینویسم پاییزم...
ادامه مطلب